سفر
خوب من یه سفری در پیش دارم شاید ۱۲ روز طول بکشه !
به همه ی شما اطمینان من نه مردم نه به جرم اخلال در نظم عمومی منو گرفتن و نه ...
میاااااااااااااااااااااااام به زودی !
ستاره ای که در هیچ آسمانی جائی ندارد
خوب من یه سفری در پیش دارم شاید ۱۲ روز طول بکشه !
به همه ی شما اطمینان من نه مردم نه به جرم اخلال در نظم عمومی منو گرفتن و نه ...
میاااااااااااااااااااااااام به زودی !
خیانت:
دگر از عشق مگو با من که دل از غصّه لبریز است
میان فصل های عشق، دلم افسون پاییز است
دگر با من مزن حرفی ز خوشحالی و از شادی
که دانم مهربان من دلت را بر کسی دادی
ندانم من چه کردم که ز عشق من تو برّیدی
شدم خاک کف کویت ، ولی هرگز نمیدیدی
مگو مهمل سرایم من،مکن حرف مرا انکار
که می دیدم تو را هر روز شدی با دیگری غمخوار
تو گشتی سرد و سرد و سرد ، شد این سردی تو احساس
درون سینه ات پر شد ز دیگر عشق ، نمک نشناس
ز عطر دیگری مستی ، برو با هر که خوش هستی
برو هرگز مخور غصه که قلبم را تو بشکستی

دوستان عزیز سلام.
من یه مدت میرم ولی باز میگردم.دلم برای همه ی شما تنگ میشه ...
میرم از این شهر و دیار که گوشه گوشش جای توست
تموم لحظه های اون انگار فقط برای توست
میرمو دیگه نمیخوام تو شهر غربت بمونم
میرم توی شهر خدا داد میزنم فقط خودم !

منو تو دنیای هم بودیم نگو نه !
شب و روز رویای هم بودیم نگو نه
چی شده میخوای بری تنهام بزاری
چی شده میخوای رو قلبم پا بزاری

کی میخواد که دستامون ز هم جدا شه ؟
کیه این وسط میخواد فاصله باشه
کیه اونکه نداره از عشق نشونی
تو به خاطرش میخوای با من نمونی !
در این دنیای وانفسا نه دل دارم نه دلداری
درون نهرِ خُشکیدم ، شده اندوه و غم جاری
سکوتی در نگاهم هست که نبوَد در شب و غربت
نه بر لب خنده ای دارم نه بر رخساره ام زاری
شدم مبهوت این عالم در این بازی تکراری
همیشه مات و بازندم ، چه شطرنج باز قهّاری !
ببازم چون سبب هستم ، پشیمانم از این بازی
جز اظهار پشیمانی نیاید از دلم کاری
بخواهم بال پروازی بگیرم دل ز این دنیا
کنم رو سوی جائی که نباشد ذلّت و خواری
روم جائی که از غفلت نباشد نام و آثاری
که شاید بر دلم افتد نسیم از طرف بیداری !
باری شده آیا که از خود بپرسیم
در عالم خاکی چه هستیم و که هستیم
چند بار گرفتیم دستان یتیمی
از رویش اشک بر نگهش ساده شکستیم
چند بار شنیدیم گفته های یک پیر
با چهره ای خندان کنار او نشستیم
در وقت مصیبت کنیم یاد خداوند
آن یاد شود محو چو از حادثه جستیم
تا زنده بُدش دوست ، ز او یاد نکردیم
چون مرد به یاد آری که با وی عهد بستیم
تابوت بگیریم و همی اشک بریزیم
تقصیر ز ما نیست که ما مرده پرستیم
از میکده ی عشق مخوردیم شرابی
ما غرقه ی وهمیم و پنداشته مستیم
گر دیده بشوئیم و دگر بار ببینیم
شاید که عیان شد که هستیم و چه هستیم
از ترس گریختند همه خاکی و آبی
تنها به زمین ماند از آن مهلکه و ترس
بر شاخه درختی ، هوشیوار عقابی
خندید و بگفت سنگ تو آن ستاره بودی
بر تو چه گذشته که بی رنگ و سرابی
گفتا که بگویم شرح حال خود را
آن را نشنیدی در جای و کتابی
تک بودم و یکتا ، سرتاسر افلاک
پر قدرت و شوکت ، نادرین شتابی
یاران همه گفتند با عشق چو باشی
خورشید چه باشد تو در این شب آفتابی
کم شد همه نیرو چو بگذشت جوانی
آن افول دلگیر بر انداخت نقابی
یاران همه رفتند گشتم تک و تنها
پیمانه چو بشکست ، بریزد شرابی
هر چند که باشد شرح حال من تلخ
اما ز پسین تلخی بود نکته ی نابی
یک دوست کسی است که مانده در کنارت
چه در دوره ی پیری چه ایام شبابی